|
در اوج خوشبختی ...
شاید حساس ترین بازی های لیگ برتر تا حالا رو دیروز دیدیم ٬ هنوز هم حماسه ی حضور تماشاگران توی استادیوم رو نمی تونم فراموش کنم ٬ رویایی ترین روز پرسپولیس ٬ همه دیدند که قهرمانی فقط لیاقت پرسپولیس است نه سپاهان ٬ همه دیدند که سپاهان فقط یک موقعیت گل داشت و اون هم گل شد ولی پرسپولیس نیمه ی اول می تونست با سه گل برنده باشه ٬ پنالتی که داور فلان فلان شده نگرفت و توپ دوم محسن خلیلی ( که اگه بدونه که توی پرسپولیس بمونه به اسطوره تبدیل می شه ) که به تیر خورد می تونست همون نیمه ی اول مثل بازی با صباباطری همه چیز رو تموم کنه و نشون بده که سپاهان هیچی نیست ٬ هنوز یادم نرفته پارسال دقیقه ی ۸۸ پنالتی که هرگز پنالتی نبود رو برای سپاهانی ها گرفتن و توی دقایق اضافه هم سپاهان با سیستم علی اصغری و اشتباهات فرشید کریمی سه گل دیگه زد ٬ هنوز یادم نرفته ٬ سپاهان هیچی نبود ٬ هیچی نبود ٬ واقعا هیچی نبود ٬ دیروز پرسپولیس نشون داد که سپاهان باید در رده ی چهارم و پنجم باشه نه رتبه ی دوم ٬ من حتی میگم که سپاهان لیاقت نایب قهرمانی رو هم نداشت ٬ بخدا نداشت ٬ همه دیدند که پرسپولیس سپاهان رو به آتیش کشیده بود ٬ فقط چهار پنج تا گل توی دقایق آخر می تونست بزنه که یکی یکی از روی خط بر می گردوندند ٬ فقط می تونم بگم که از حضرت عباس و خدا متشکرم که کمک پرسپولیس کردن تا این همه هوادار که توی استادیوم رفته بودن رو شاد باشن ٬ هنوز لحظه های زیبایی که همه هوادارا دست می زدن و شاید کسی نتونه فراموش کنه ٬ امیدوارم پرسپولیس فصل بعد هم همین جور بازی کنه و توی جام باشگاه های آسیا بدون شک قهرمان بشه ٬ چون این پتانسیلی که از پرسپولیس توی لیگ دیدیم راحت از آب خوردن می تونه قهرمان آسیا بشه ٬ و بعدش همه جام باشگاه های جهان ٬ خوشحال شدم که سپاهان قهرمان نشد ٬ چون سپاهانی ها دیگه برای پرسپولیس شاخ نشن که ما قویتریم ٬ استقلال رو هم که نباید حرفش رو زد ٬ این تیم سیزدهم شد و شانس آورد ه نیوفتاد ٬ تازه فیروز خان مستر بین می خواست این تیم رو قهرمان نیم فصل دوم کنه که جالبه رتبه ی سیزدهم رو هم خیلیا زیادی می دونستن برای استقلال ٬ قلعه نوعی هم که برگرده بازم استقلال مثل سپاهان هیچی نیست ...
این قهرمانی رو به تمام ۳۵ میلیون ایرانی پرسپولیسی تبریک می گم تا همیشه یادمون بمونه نه تنها پر هوادار ترین تیم ایرانیم بلکه شاید توی آسیا و جهان پرسپولیس تک باشه ... آره واقعا تکه تکه ...
تبریک می گم به همتون بچه ها ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:52 توسط شادی
|
|
|
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:37 توسط شادی
|
|
|
اشکهای یک مادر کودک از مادرش پرسید : چرا گریه میکنی؟ مادر پاسخ داد : چون مادرم. کودک گفت : نمی فهمم. مادر او را در آغوش کشید و گفت : هرگز نخواهی فهمید... کودک از پدرش پرسید که چرا مادر گریه می کند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها همین طور هستند. کودک تصمیم گرفت ان موضوع را از خدا بپرسد : خدایا ! چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟ خداوند پاسخ داد : پسرم ! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم. من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشد و در عین حال آرام و مهربان باشند. من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند داشته باشند. توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند. و البته اشک را نیز به آنها دادم برای زمانی که به آن نیاز دارند... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:54 توسط شادی
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 10:43 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:17 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:29 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:5 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:32 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:35 توسط شادی
|
|
مرهم درد دل من مرگ من است زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است... وقت آن شد مرگ آيد از پس اين عمر دراز مرگ را در آغوش... مرگ را در بر خود مي بينم!!! بايد يک روز گذشت از کوچه ارواح خبيث تا که آزاد شوم زين مردمان حرف و حديث... وقت آن شد آشکارا شود اين راز و نياز مرگ را در آغوش... مرگ را در بر خود می بينم!!!
دعوت مرگ من امروز گواه درد است سنگ گورم بنهيد٬ هوا بس سرد است!!! و به پايان سفر نزديکم و من از جمع شما خواهم رفت!!! میروم تا هم آغوشی مرگ٬ تا هجوم هجرت٬ تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!! و چه احساس لطيفی است عروج!!! مرگ را در آغوش... مرگ را در بر خود می بينم!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:48 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:26 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:1 توسط شادی
|
|
|
چشم من بيا منو ياري بكن گونه هام خشكيده شد كاري بكن غير گريه مگه كاري ميشه كرد كاري از ما نمياد زاري بكن اونكه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه مي خواد هرچي دريا روزمين داره خدا با تموم ابراي آسمونا كاشكي ميداد همرو به چشم من تا چشمام به حال من گريه كنن اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد قصه گذشته هاي خوب من خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن حالا بايد سررو زانو بذارم تا قيامت اشك حسرت بيارم دل هيچ كي مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره حالا ديگه گريه دواي دردمه چرا چشمم اشكشو كم مياره خورشيد روشن مارو دزديدن زير اون ابراي سنگين كشيدن همه جا رنگ سياه ماتمه فرصت موندنمون خيلي كمه اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه مي خواد سرنوشت چشاش كوره نميبينه زخم خنجرش ميمونه تو سينه لب بسته سينه غرق به خون قصه موندن آدم همينه اونكه رفته ديگه هيچ وقت نمياد تا قيامت دل من گريه مي خواد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:23 توسط شادی
|
|
|
هـــــــــمه می گن عاشقی واسه يه لــــحظه ست
اما من خوب می دونم اين عاشقی پر از ستاره ست
ايــــــــن همه نقــــش کبـــــوتر روی قــــالی دلامون
چــــــند تا اشـــک عـــاشقونه واسه مرهم چشامون
می گه دل بـــــــرای عشقش صد هــــزار بهونه داره
تـــــوی حـــنجره صـــــــــدای درد عـــــــاشقونه داره
صــــــدای هق هق عاشق مث ساز يک تـــرانه ست
پشت پنجره يه بغض بی صـــدا و بی نشـــــونه ست
آره عاشــــقی يـــــه جرم واســـه مــــــوندن و نرفتن
رســـــــــم عــــــاشقی يـــــــه راز مث پرواز و پريدن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 8:35 توسط شادی
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 7:35 توسط شادی
|
|
فقط نگاه می کنم شاید.........
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:17 توسط شادی
|
|
وقتي ميبوسه تو رو ياده من مي افتي هيچوقت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:44 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 18:6 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 17:59 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:21 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:18 توسط شادی
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:16 توسط شادی
|
|
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره اين دل ديوونه واست دل تنگه وقت از تو خوندنه ستاره ي ترانه هام اسم تو براي من قشنگ ترين آهنگه بي تو يك پرنده ي اسير بي پروازم با تو اما مي رسم به قله ي آوازم اگه تا آخر اين ترانه با من باشي واسه تو سقفي از آهنگ و صدا مي سازم با يه چشمك دوباره منو زنده كن ستاره نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره آي ستاره آي ستاره بي تو شب نوري نداره اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره تويي كه عشقمو از نگاه من مي خوني تويي كه تو تپش ترانه هام پنهوني تويي كه هم نفس هميشه ي آوازي تويي كه آخر قصه ي منو مي دوني اگه كوچه ي صدام يه كوچه ي باريكه اگه خونم بي چراغه چشم تو تاريكه مي دونم آخر قصه مي رسي به داد من لحظه ي يكي شدن تو آينه ها نزديكه با يه چشمك دوباره منو زنده كن ستاره نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره آي ستاره آي ستاره بي تو شب نوري نداره اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:26 توسط شادی
|
|
|
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديموقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيمپر پروانه شکستن،هنر انسان نيستگر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيميادمان باشد ، سر سجاده عشقجز براي دل محبوب، دعايي نکنيميادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماندطلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 15:42 توسط شادی
|
|
|
من هميشه در نيستي تو سنگي به شيشه مي زنم براي بيداري صبح است ... نفسي تازه مي كنم ! بــــــــــــــــــــــــگو كي آفتاب مي شود صحن دستانت تا رنگي بزنم به چهره ي آسمان ؟؟؟ از تو هيچ چيز به يادگار نمانده است
جز پيراهني كه نمي شناسمش...!!!
كسي شبيه يك ستاره ديشب آمده بود ؛ كفشهايش شبيه كفشهاي تو بود ! سوغات برايم آورد ... مشتي پروانه ! وگم شد همانجاكه من ايستاده بودم براي خودم هميشه تا تو يك وجب فاصله مي گذارم !!! تا فرداها طول مي كشد برسم به خانه ي تو ديـــــــــــــــــــــــــريست ... تنها مانده ام !!! با پيراهني كه جيبهايش پر از پروانه است حال ديــــــــــــــــــــگر ... آرزويي جز شستن پيراهنت ندارم !!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:58 توسط شادی
|
|